خرید بک لینک
شب های امتحان آدم به یک پوچی شیرین می رسد. می فهمد یک ترم سگ دو زدن ها یک ترم اعصاب خوردی ها و یک ترم سر و کله زدن با بعضی ها آخرش می شود هیچ!در عرض یک شب و در صبح بعد از آن طومارش جمع می شود و به زباله دان تاریخ می پیوندد. با این فکر ها بیشتر خودم را عذاب می دهم و بر عمر رفته حسرت می خورم. بیشتر شدن این حسرت وقتی بر من عرضه شد که زینب گفت سین ف! بعد این لیسانس کوفتی می رم سر همه ی کلاسا می شینم ببینم چی به دردم می خوره آدم کدوم کارم چیو دوست دارم! و من باز به مشاور و باز به معلم ها و باز به مدیران تمام دبیرستان ها و مدارس سراسر کشور بدون ذکر استثنا فحش دادم!اما با می دانم این خلسه این حس پوچی در اثر درس خواندن های بی هدف فقط در ایام امتحانات گریبان گیرمان است. باز با شروع ترم جدید ذوق می کنیم و به حال درس نخوانده ها افسوس می خوریم که این ها عمرشان بر باد است! بله و این پروسه ی وحشت ناک همیشه اتفاق می افتد.

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:04

من فکر می کردم که باریدن برف خیلی اتفاق خوشایندی ست! اما خیلی چیز ها را در نظر نگرفته بودم یا لااقل فراموش کرده بودم. برف خیلی جذاب است در صورتی که پرده را کنار بزنیم و بارش برف را ببینیم. پنجره ی اتاق یا خانه مان هم حتما باید رو به خیابان یا کوچه یا در بهترین حالت ممکن رو به پارک محله باشد. برف خیلی جذاب است اگر کسی باشد که صبح با مهربانی بیدار شود و بگوید بیا برویم بیرون مثلا تا سر همین خیابان. نه زیاد دور همین نزدیکی ها. یا مثلا ماشین داشته باشی که از شرق تهران بروی غربش یا شمالش که خیلی برف ببینی! مثلا یکی باشد که بفهمد تو خیلی چیز ها نیاز داری و یکی از آن نیاز ها دیدن برف است! و تو انگار نمی توانی آن را ببینی و فقط باید عکس های بقیه را لایک کنی!+موقت

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:04

خیلی بچه بودم. خیلی قبل تر ها. یک فیلمی آمد که یادم نیست از کجا تهیه اش کردیم. خاله سی دی اش را خریده بود یا مژده داده بود به مریم؟ نمی دانم! البته مهم هم نیست از کجا آمده بود. مهم این بود که من تا یادم می آید توی درایو مریم ذخیره بود و خودش هرگز آن را ندید ولی من به جای مامان، بابا، خود مریم و هزار نفر دیگر آن فیلم را دیدم در پایان همه که از دست من و فیلم دیدنم خسته شده بودند، طی یک عمل انتحاری فیلم را حذف کردند. همه ی این ها مهم نیست. بله. ماجرای فیلم آن بود که یک دختری چند سال پیش تصادف می کند و حافظه ی بلند مدتش را از دست می دهد! حافظه اش تنها وقتی یاری می دهد که او نخوابیده باشد. به عبارتی او هر روز فکر می کند امروز که از خواب بیدار شده است، مثلا سی ام خرداد است و دیروزش را به خاطر ندارد! اسم بیخودی هم داشت! "چپ دست"! داستان فیلم هم مهم نیست فقط همین مسئله ی حافظه ی این دختر مهم است! من الان در نقطه ای قرار دارم که آرزو می کردم که ای کاش به جای آن دختر توی فیلم می بود م!! دلم می خواست امشب که می خوابیدم و فردا از خواب بیدار شدم هیچ چیز یادم نباشد. تو را و این جا را. این خانه را و تمام روز هایی که درش بودم! دلم می خواهد توی ذهنم خالی باشد. هیچ دوستی نداشته باشم(گرچه الان هم ندارم) و هر روز برایم یک روز شاد باشد. به گذشته فکر نکنم! گذشته یادم نیاید. همه را فراموش کرده باشم.Let's

برچسب: نویسنده: مانی خلیلی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:04

صفحه بندی